#پسرای_بازیگوش_پارت_273
_میلاد،کارت عاقلانه نیست.
_رضا،ذهنم کار نمیکنه،دستور هیچ کاریو بهم نمیده،انگار تو فضا معلقم...
_میلاد چراانقدر برات مهمه،توکه رابطه زیاد داشتی!؟این چرا انقدر ذهنتو درگیر کرده؟ازاینم مثل بقیه بگذر!
_نمیتونم،ازش بگذرم،نمیدونم چراانقدر برام مهم شده،نمیدونم،نمیدونم....
بادستاش،سرشو گرفته بود...
_رضا برو بیرون میخوام تنها باشم.
باناراحتی نگاهش کردمو از اتاق بیرون زدم
میلاد"
اشکی که از روی گونه ام سرمیخوردو ،پاک کردم...
از دیشب روی شهامتم کار کردم،که نلغزم،سرنخورمو،جلوی مشتاقی محکم بایستمو،اعتراف کنم...
از فکر کردن بهش هم،قلبم یخ میکردو ثانیه ای نمیتپید.
وااای خدایا،چــــرا انقدر برام مهم شده؟
دریارو بوسیدم،باید الان که گرمم به جنگ برم،اگر سرد بشم،دستوپام میلرزه و سقوط میکنم...
از اتاق زدم،بیرون نگاهی توی آیینه قدیه ی جلوی درانداختم،زیرچشام گود رفته بودو،کمی چهره ام به سفیدی گشته بود،یعنی از پسش برمیام؟!
یادمه یه بار تو تلوزیون شنیده بودم،از هرکاری که واهمه داری،قبل از انجامش،قلبتو پراز یاد خدا کن،اما این کارو باید چجوری انجام بدم؟
اولین باره که انقدر محتاج خدام،از هیچ کس یاد نگرفتم،چجوری باخدا حرف بزنم،اما امروز میخوام باهات حرف بزنم خدا،تنــهام خدا،اشتباه کردم خدا،اما من مقصر نبودم،کسی نبود راه درستو غلطو نشونم بده،دخـــترای زیادیو بدبخت کردم،اما از سر خوشی نبوده،فقط میخواستم،نبود کسایی رو که به این دنیا دعوتم کردنو بعد منو بایه دنیا سوال ول کردنو فراموش کنم...
راهم غلط بود،اشتباه عمل کردم،اما تو خدایی،صبوری،عادلی،بخشنده ای،از تمام گناهان من بگذر...
romangram.com | @romangram_com