#پسرای_بازیگوش_پارت_272

_حرفای دیشب فرهاد حقیقت داشت؟
_احتمالا آره.
نگاهی به دریای غرق درخواب انداختم...
_میخوای چکار کنی؟
چند ثانیه ای سکوت حکم فرما شد.
میلاد بعد از یه نفس عمیق،گفت:
_میرم همچیو به مشتاقی میگمو خودمو از این عذاب راحت میکنم.
بادودستم شونهاشو گرفتمو سمت خودم برش گردوندم...
_میخوای چه غلطی کنی؟
چشم از دریا گرفتو،خیره نگاهم کرد...
_رضا،نمیدونی چه غذابی باچه وسعتی روی شونهام،سنگینی میکنه،توی این یه شب پیر شدم،توانشو ندارم،حتی یه روز دیگه تحملش کنم...
_اصلا معلومه چی میگی؟مست نیستی؟اگه به مشتاقی بگی،یه کاری میکنه دارت بزنن.
چشماش حاله ای از اشک رو گرفته بود...
_میدونم..
_میدونیو میخوای این کارو انجام بدی؟
سرشو پایین انداخت،وضعیتش خیلی اسفناک
شده بود.
_پس دریا؟!
_شما ازش خوب مراقبت کنین...

romangram.com | @romangram_com