#پسرای_بازیگوش_پارت_270

کارم حیوانی بود...
اما حالا ،پشیمونم،از گذشتم فراریم،وقتی امروز پریچهرو دیدم،خدا میدونه ،چقدر در دل آرزو کردم،کاشـــــک،الان همسرم بود،مال خودم بود،تامیتونستم،درآغوشش بگیرمو،صورت زیباشو قرق بوسه کنم،اما حــــیف،که دیگه ازم متنفره و قرار مال یکی دیگه بشه...

رضا"

از جام بلندشدمو،کشوقوصی به بدنم دادم،عجب خوابی رفتما!
خداروشکر امروز جمعه بودو،تعطیـــل.
حسین هنوز خواب بود،خواستم اذیتش کنم،اما دلم نیومد،چند باری که دیشب بیدار شدم،دیدم هنوز چشماش بازه،حتما نگران میلاده!
باحسینو میلاد تویه محل زندگی میکردیم،خانوادهامون خیلی نزدیک بودن،اون موقع ها که کوچیکتر بودیم هروقت باحسین دعوام میشد،میلاد پشتشو میگرفت،منم بچگیام ریزه میزه بودمو کتک خورم ملس...
خیلی شاکی میشدم،زورمم به میلاد نمیرسید،به جاش حسینو اذیت میکردم،یه بار یادمه توراه مدرسه،جلوی حسینو گرفتموشوخی شوخی کتک مفصلی بهش زدم،هنوزم که هنوزه ،یادشه!
دلم صدا داد،به نظر گشنه میومد،نوازشش کردمو بهش گفتم:
_عشقم الان میریم یه تخم مرغ ،دبـــش میزنیم...
نگاهی تو آشپزخونه انداختم،کسی نبود،تو پذیراییم کسی نبود،همه خواب بودن،حوصله ی دستشویی رفتنم نداشتم.
یکی از پاهامو یکم بالا آوردمو،باد معده رو خالی کردم..
_آخــــــیش ،چه کیفی داد!
_چه غلطی میکنی؟
باشتاب برگشتمو ،بایه لبخند ملیح میلاد نگاه کردم..
این چرا انقدر چشاش ورم داشت؟!
_یادته اون شب تو خواب ،من همین کارو کردم آبرومو بردی؟حالا تو به چشمای باز،بااین که چند قدم اونطرف ترت دستشوییه این کارو انجام دادی،آبروتو میبرم ،رضا...

romangram.com | @romangram_com