#پسرای_بازیگوش_پارت_269


کنار دریاخوابیدم کنار دخترم،دختری که بانامردیه من وارد این دنیاشد،داغـــــونم،عذاب وجدان ثانیه ای ولم نمیکنه،کاشک اون شب زیاده روی نمیکردم،کاشک مرجان تو اون مهمونی نبود ،کاشک...
نگاهی به ساعت انداختم،چهارصبح بود،اما من هنوز بیدار بودم،نمیدونم چرا انقدر مظلومیت این دختر درگیرم کرده ، رابطه های زیادی داشتم،اما همشون دوطرفه بوده،اما مرجان،ازگذشتش معلوم ،درست و پاک زندگی کرده،اما یه آدمی مثل من اونو...

فقط ثانیه ای ،خودمو جای مشتاقی گذاشتمو،دریارو جای مرجان،به خداقسم که آتیش تمام وجودمو دربر گرفت،از خودم متنفر شدم،تابه این حال انقدر ازدست خودم کفری نشده بودم،فضای اتاق خفقان آوره،از عصبانیت میخواستم از جلدخودم بیرون بزنم،تمایل زیادی به فریاد کشیدن داشتم، سرمو بادستام فشار دادموو،از درون فریاد کشیدم.
من مرجانو کشتم،کشتن که فقط به جون گرفتن نیست!من وجودشو،شخصیتشو،روحشو کشتم...
به مشتاقی حق میدم که زنده ام نزاره....


حسین"


مدام این دست اون دست میشم،خوابم نمیبره
فکرم پیش میلاده،به عذاب وجدانی که داره،به زندگی که دیگه روی خوشی بهش نشون نمیده...
منم همین حسو داشتم،زمانی که باپریچهر...
بعداز اون شب دیگه،مثل سابق نبودم،عذاب داشتم،بارها به خودم گفتم،اونم میخواست،اونم لذت برد،اما میدونستم ،اون از سرعشق باهام خوابید اما من،چی،منم به اندازه ی اون میخواستمش؟!
جوابش ،مثل روز برام روشن بود،نــــه.
اون شب تمام وجودمو،شهــوت گرفته بودو زیبایی پریچهر حریصم کرد.
وقتی استفادمو بردم،وقتی تمامو کامل،طعم،لذتو چشیدم،بیخیالش شدمو،دنبال یکی دیگه رفتم.

romangram.com | @romangram_com