#پسرای_بازیگوش_پارت_267

_نه ،نه قطع نکن،من میترسم،اگه یه موقع بیاد سراغم،اون الان حال درستو حسابی نداره.
_خب برو خونه ی دوستات!
_هیچکس قبولم نمیکنه،مجبورم تو خونه ی بابا بمونم.
_خب درهارو قفل کن،اگر اومد سراغت پلیسو خبرکن.
_کاشک اینجا بودی...
_بودنم اونجا وضعو خرابتر میکنه.
_هـــه خداحافظ.
گوشیو قطع کرد،دستی به چشمام کشیدم،چقدر ذهنم خسته بود،احساس میکردم،بمبی درون سرم درحال انفجاره،دست به زانو گرفتمو بلند شدم،سری به دریا زدم،تو اتاق خوابش ،درحال بازی باعروسکاش بود،کنارش نشستمو دست کوچولوشو بوسیدم،جای اشکاش روی صورتش مونده بود،دیگه بزرگ شده بود،تقریبا یکسالش میشد،جدیدا میتونست باکمک از دیوار بلندبشه و چند قدمی راه بره...
_ببخشید که دادزدم ،دست خودم نبود.
بدون توجه به من مشغول بازی بود....


کاشک بچه بودم!

حسین"

پشت فرمون بودم،نگاهم به جلو بود اما فکرم،یه جای دیگه،به آینده ی غم انگیزمون فکر میکردم،به زندگی بدون میلاد و دریا فکر کردم،قراره چه به روزمون بیاد؟!
نگران میلادم،نکنه سرش بالای دار بره؟
نــــه،از تصورش هم جون میدم....

romangram.com | @romangram_com