#پسرای_بازیگوش_پارت_264
بیخیال صداهای دورو برم شدمو ،تمام ذهنموروی غذاها قفل کردم،مرغ کنتاکی وسط میز بدجور بهم چشمک میزد،پدر سگ.
مشتاقی_رضا جون شما شروع کن،بسم الـ..
خواستم سمت مرغ حمله کنم،که امیرعلی از پشت سر گرفتم...
امیرعلی_نه شما اول بفرمایید.
مشتاقی خنده کردو ،اون قسمت مرغ که بهم چشمک میزدو کند.
غم چهرمو گرفت،آخه چرا با احساساتم بازی میکنه؟!
میخواد رون دوست داشتنیمو بخوره!؟
انشاالله گره گره بره پایین...
اما باکاری کرد،بدجور خودشو تو دلم جا کرد،تیکه ای که کنده بودو تو بشقابم گذاشت...
مشتاقی_بخور پسرم،بخور.
امونش ندادمو،تو دستم گرفتمو شروع کردم به گاز زدن...
امیر علی به شونه ام کوبیدو گفت:
_چه خبرته؟یکم آرومتر!مال خودته.
بادهن پر جوابشودادم:
_سرت تو کارخودت باشه!
ننه قمر_بیاید بشینید پسرا غذا سرد شد.
پشت سرمو نگاه کردم،میلاد باقیافه ی داغون،فرهاد با چشمایی سرخو دیدم،حسینم که کلا تو فکر بود،خب دیگه فکر کردن نداره،غلطی بوده که کرده،میلاد اگه توحال عادیش بودکه همچین گهی نمیخورد!
همشون نشستن،میلادم روبه رومن نشست،بادیدن قیافش کالا اشتهام کور شد.
romangram.com | @romangram_com