#پسرای_بازیگوش_پارت_263
امیر علی_بچها چتونه چرا دمقید؟میلاد کو؟
حسین_مفصله!
نفس عمیقی کشیدو از جاش بلند شد...
حسین_بلند شید،بنده خدا زحمت کشیده ،زشته!
_کی زشته؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت،وسمت سالن غذا خوری رفت.
امیر علی_این چش بود؟
_این،به درخت میگن!
_خف باو.
_امیرعلی،یکی از آپشن هامو بهت گفته بودم؟!
متعجب نگاه کردو گفت:
_نه ،مگه توام آپشن داری؟
_اره،آبشش هام آپشنم،براهمین هیچ وقت خفه نمیشم...
بادهن باز نگاهم میکرد،منم یه خنده تمسخر آمیزی کردمو از کنارش ردشدم...
اووووف،جووونز عجب میز غذایی،همهچی بود....
لبخند از روی لبم،محو نمیشد،خیره به غذا، روی صندلی نشستم...
ننه قمر_پس میلادو فرهاد کجان؟
حسین_الان میرم صداشون میکنم.
romangram.com | @romangram_com