#پسرای_بازیگوش_پارت_262

_چته؟چقدر حرف میزنی؟
_میلادو چکار کنیم؟
_رضا واقعا الان اصلا موقع شوخی کردن نیست!
_مگه من شوخی کردم؟
_

خب باشه ،تو الان کاملا جدی هستی،بیخیال شو!
_میگم با میلاد چکار کنیم؟نکنه ازش شکایت کنن!
_اگه به شکایت بود که الان ازش شکایت شده بود.
_این فرهاده ،نزنش؟
_بزار بزنش،حقشه!
_حقشه؟!یکی این حرفو میزنه که خودش تاحالا این کارو نکرده باشه.
برو بابایی بهم گرفتو صورتشو بادستاش پوشوند.
امیر بالبای خندون بهمون نزدیک شد،همچین بازوق دستاشو بهم کوبید که حسین یکدفعه تکونی خورد...
امیر علی_بیاید بچها ببینید چه سفره ای چیدم!
حسین_نــــوچ،این چه وضعشه،زهلم ریخت!
_یه اهمی یه اوهومی،نمیگی بترسه بچشو بندازه!؟
حسین بدجور نگاهم کرد،منم لبخند ملیحی تحویلش دادمو ،چشمامو پشت سرهم باز و بسته کردم....
امیر علی نگاهش بین من و حسین در گردش بود.

romangram.com | @romangram_com