#پسرای_بازیگوش_پارت_261
بهم گفتن،یه کولی ،اونو اورده و بعد از دیدن ما،فلنگو بسته،باهزار زور و زحمت پیداش کردم...
تو پارک فالگیری میکرد،تهدیدش کردم اگه راستشو نگه تحویل پلیس میدمش،اول جیغ و داد کرد که مگه خلاف شر کردم،بهش جا ومکان دادمو این حرفا ،اما تاشماره پلیسو گرفتم نرم شدو گفت
زیر بارون پیداش کرده سگ لرزه میزده،اوردش خونشون،میگفت از سر دلسوزی بوده،اما ،هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره،یکم پول کف دستش گذاشتمو اون مثل بلبل حقیقتو بهم گفت،اولش به خاطر این که،ازش سودی ببره میبرش خونه،اما چون مرجان حرف نمیزده و فقط به یه جا خیره میشده ازش میترسه،فکر میکرده ،جنی شده باشه،بعداز چند وقت متوجه میشه مرجان بارداره،دیده این که براش هیچ سودی نداشته،پیش خودش میگه،دختره ام که دیوونس،به محض به دنیا اومدن بچه ،بچه رو میفروشم....
اما دید که مرجان بیکسو کار نیست،حسابی از خجالت خودشو شوهرش دراومدم...
،فرارش بعداز اون شب کذایی بود، سراغ دختر محبی رفتم،آخه اون تولد دعوتش کرده بود،اولش طفره رفت،اما باشنیدن پیدا شدن مرجانو واینکه بچه هم داره همه چیو گفت...
از چیزایی که میشنیدم ،خون توی رگام منجمد شده بود
(چشماش کاسه ی خون شده بود،دستشو جوری مشت کرده بود که رگ های دستش بیرون زده بود،هر ان ممکن بود مشتش تو صورتم فرود بیاد)
فردای اون شب،مرجانو لخت تو اتاق خواب میبینه که داره به خودش میلرزیده،دختر محبیم خیلی ترسیده بوده،سعی میکنه آرومش کنه،مرجان مشخصات کسی رو که بهش تجاوز کرده رو بهش میده،اما ازش میخواد به کسی نگه،مرجان میدونست ،مشتاقی چقدر سراین مسائل حساسه،فرارو به قرار ترجیح میده به مهساهم چیزی از فرارش نمیگه،پیدا کردنت،فقط یه روز وقتمو گرفت،(دندوناشو بهم سابید)یه قمه از دوستم گرفتمو،خواستم بیام گردنتپ بزنم،اما حیف که بابام فهمید،جون مرجان قسم داد،کاری به کارت نداشته باشم،تا اسم و فامیلیتو گفتم بابام شناختت،هـــه،خیلی سرشناسید،بابام برای اولین بار حرف مشتاقی رو گوش نداد و دخترتو نگهداشت،قصدش بود بزرگش کنه،اما دیدم داره خیلی بهت خوش میگذره مثل سایه دنبالت بودم،یه روز که پدرم خونه نبود،دخترتو برداشتمو گذاشتم جلو خونت،اما اون جوری که پیشبینی کرده بودم نشد....
(عذاب وجدان تمام وجودمو در بر گرفته بود،هیچ وقت ناخواسته دست به هیچ دختری نزده بودم،همیشه خواستن،دوطرفه بود،اما حالا بااین بی غیرتی چکار کنم،دستی به صورتم کشیدم،بغض کرده بودم،ناراحت مرجان بودم،چجور تونستم اون کارو کنم؟واااای خدا.)
رضا"
_حسین،فاتحه میلادو بخون.
حسین آرنجشو به زانوش تکیه داده بودو شــــدید تو فکر بود.
به شونه اش زدم...
_هوووی حسین!
گیج نگاهم کردو گفت:
romangram.com | @romangram_com