#پسرای_بازیگوش_پارت_260

_دوسال پیش،خونه ی محبی!یادت میاد؟
کنجکاوانه گفتم:
_محبی؟دکتر محبی؟
_آره.
دوسال پیش،تولد ،دختر محبی،برای محبی،نقشه ساختمون پزشکیشو کشیده بودم،اونم برای تشکر ازم،برای مهمونیه دخترش دعوتم کرده بود...
سرتلفنی که بامامان داشتم،حالم داغون بود،میز مشروبو دیدمو،برای تسکین،ذهن مشغولم ،پک اولو بالا دادم،حس خوبی بود،پک بعدیم زدموبعدش....دیگه یادم نمیومد.
فرهاد باپا زیر میز کوبید،حواسمو بهش دادم.
_یادت اومد؟!
_من چجور بامرجان....
_هـــه، از گفتن بقیه اش خجالت میکشی؟
_توام تو اون مهمونی بودی؟
پوزخندی زدو گفت:
_فکر میکنی اگه اون شب اون جا بودم،میزاشتم همچین اتفاقی بیفته؟
_پس تو از کجا؟

_بعد از مهمونی،مرجان غیب شد،همه جا دنبالش گشتیم،حتی سرد خونهارو گشتیم،اما نبود که نبود(توخودش رفت)تواون یکسال پیرشدم،(سرشو بالاگرفتو نگاهم کرد)هرچی به ذهنم فشار میوردم دلیل فرارشو بفهمم اما به بمبست میرسیدم،مرجان دختر ساده ای بود،دوست زیادی نداشت،از مشتاقی حساب میبرد سرهمین پا،کج نمیزاشت،بیشتر شهرای اطرافو گشتم،نگرانش بودیم،تااین که بعداز نه ماه پیداش کردیم،مشتاقی به تمام بیمارستانا سپرده بود،اگر دختری با مشخصات مرجان بهشون مراجعه کرد ،حتما بهمون خبر بدن...
کمر مشتاقی شکست،وقتی مرجانو بچه به بغل دید...
(پیشونیم عرق کرده بود،احساس میکردم،دارم تو آتیش میسوزم)
_همون موقع بچه رو به پدرم داد تا نیستو نابودش کنه،دخترت تا چهار ماهگیش مهمون خونه ی مابود،مشتاقی بهم سپرد،مسبب این کارو پیدا کنم،میخواستم بفهمم مرجان این نه ماه رو کجا گذرونده این که تو این نه ماه چه به روزش اومده ،مخمو مثل موریانه میخورد،از پرستار،درمورد کسی که مرجانو بیمارستان آورده بود پرسیدم.

romangram.com | @romangram_com