#پسرای_بازیگوش_پارت_258

چشمامو روهم گذاشتم تا کمی آرامشمو به دست بیارم،باصدایی که سعی میکردم بالا نره غـــریدم...

_بــــرید بیرون.
حسین یکدفعه تکونی خوردو گفت:
_باشه باو،رضا پاشو بریم،فعلا سگ شده.
رضا_موشم نیست چه برسه به سگ!
از اتاق بیرون رفتن حالا فقط من بودمو،فرهادو مرجان،صندلی ای از گوشه ی اتاق آوردمو روبه روشون نشستم.
مرجان تو بغل فرهاد مچاله شده بود،فرهاد از عصبانیت سرخ شده بود.
_همه چیزو برام بگو،من هیچی یادم نمیاد،من اصلا تابه حال این دخترو ندیدم،چه طور میشه که ازش بچه ام داشته باشم؟!
مرجان یکهو از بغل فرهاد بیرون اومدو ،سوالی نگاهش کرد.
نگاهی به مرجان انداختمو گفتم:
_منو یادتون میاد؟
زد زیر گریه،فرهاد هرکاری میکرد نمیتونست آرومش کنه،باخشم نگاهم کردو گفت:
_دست از سرش بردار هرچیزی که بخوای بشنویو بهت میگم،از اتاق برو بیرون.
نگاه ترحم انگیزی به مرجان انداختم ،سمت در رفتم،تا درو باز کردم ،رضا و حسین،افتادن تو بغلم...
بااخم نگاهشون کردم،اما نگاه اونا پراز سوال بود،از بینشون رد شدمو،به سمت حیاط رفتمذاحتیاج به هوای تازه داشتم،مغزم بدجور داغ کرده بود،مشتاقی رو بین دخترا دیدم،همچنان باتلفن صحبت میکرد،روی ایون یه دست میز و صندلی فلزی گذاشته بودن،رفتمو روی صندلیه سرد نشستم.
پووووف،از کجا معلوم که راست بگه؟
شاید بخوان دختررو بهم بندازن!
نه اگه اینجوری بود،پس دریا چی؟

romangram.com | @romangram_com