#پسرای_بازیگوش_پارت_257
_هربار خواستم باماشین زیرت بگیرم پدرم نزااشت،چون تو پسر بهترین دوستش بودی،اما برامن اندازه ی ارزنی ارزش نداری،هنوز نفهمیدید اون دختر ،بچه ی کدومتونه؟
سوالی نگاهش کردم.
خنده ی تمسخر آمیزی کردو گفت:
_فکر میکردم آزمایش دی ان ای که انجام بدید،متوجه میشید بچه،مال توعه!و تشت رسوایید از بام پایین میفته اما حیف،حیـــف که فکر نمیکردم،تمام دوستاتم ،مورد دار باشن.
هرآن منتظر سکته بودم،مرجان؟دریا!
من؟!
چرا هیچی یادم نمیاد؟
فرهاد یغه ام رو ول کردو به صورت نمایشی گوشه ی پیراهنمو تکوند...
_مشتاقی خبر نداره،دخترت زنده است،اصلا خبر نداره،کسی که نوه اش رو بدبخت کرد تویی.
مردمک تو چشمم مدام تکون میخورد،تو ذهنم پراز سوال بود،صورتم داغ کرده بودو دستام یخ بسته بود.
فرهاد باحال خرابم ولم کردو به اتاق مرجان رفت.
احساس میکردم،خونه دور سرم میچرخه،دستمو به مبل گرفتمو همونجا روی زمین نشستم،من چکار کرده بودم؟چرا انقدر مبهمه؟!
واااای خدا کمکم کن...
به سختی از جام بلند شدم،به اتاق مرجان رفتم،مرجان بغ کرده روی تخت نشسته بودو،رضا باآرامش بهش غذا میداد،فرهاد کنار دریا،پشت به در نشسته و حسینم کنار پنجره ایستاده بود.
بابستن درب،نگاه همه بهم جلب شد،دریا عقب کشید،فرهاد خشمگین نگاهم میکرد،چشم در چشم مرجان دوختم،لرزشش رو احساس میکردم،عرق روی پیشونیش رو میدیدم اما،میخواستم مطمئن بشم...
داد زدم:
_برید بیرون
حسین و رضا باتعجب نگاهم میکردن.
رضا_چته میلاد چرا داد میزنی.
romangram.com | @romangram_com