#پسرای_بازیگوش_پارت_256
زیر نگاه های مستقیم فرهاد معذب بودم،انگار اون پلیس بودو من مجرم،از جام بلند شدموخواستم پیش بچها برم که...
_کجا؟
نگاه کوتاهی بهش انداختم.
_پیش بچها!
_میری اتاق مرجان؟
بابی حوصلگی گفتم:
_فضولش؟
از جاش بلند شد...
_هنوز یادت نیومده؟
_چیو باید یادم بیاد؟
نگاهی به دورو برم انداختو ،یکدفعه یغمو چسبیدو به دیوار پشت سرم کوبیدم،شوک زده نگاهش کردم.
از بین دندونای کلید شدش غرید...
_مسبب تمام بدبختیامون تویی،توی بی شرف،توی بی غیرت...
از حرفاش هیچی نمییفهمیدم،هر کار کردم دستشو از یغه ام بازکنم نتونستم.
_دستتو بنداز باو،حرف دهنتو بفهم!
_مرجانو یادت نمیاد؟نه؟دختریو که بانامردی زن کردیو یادت نمیادعلت بهم ریختگیه ی حالش فقط و فقط تویی.
این چی میگفت؟مرجان؟من که تابه حال ندیده بودمش،مسخ شده نگاهش کردم...
از دیوار جدام کردو دوباره کوبیدم به دیوار.
romangram.com | @romangram_com