#پسرای_بازیگوش_پارت_255
مشتاقی خنده ای کرد..
_خیلی شلوغ کاری!
رضا_چاکریم.
حسین_باش تا اموراتت بگذره.
قبل از این که رضا جواب حسینو بده ،ننه قمر تعارف کنان همراه با پسری ،قد بلند و هیکلی ،باصورتی کاملا مردونه که چشمای نافذ و ابروهای گره خورده اش من رونشونه گرفته بود،بهمون نزدیک شدن.
انگار بچها میشناختنش،برخوردی نچندان دوستانه ای باهم داشتن.
دستشو که سمتم دراز شده بودوگرفتم،آنچنان دستمو میفشرد ،که تیریک تیریک استوخان های دستم و رو میشنیدم.
تغییری تو چهره ام ندادم،اما پوزخند اون شدید رو اعصابم بود.
فرهاد_مشتاق دیدار ،آقا میلاد!
طعنه ی تو کلامش کاملا مشهود بود.
_بار اوله زیارتتون میکنم!
کمی سرشو ،نزدیک گوشم آوردو آهسته گفت:
_اما من خیلی وقته که زیارتتون میکنم.
یکدفعه موهای روی بدنم سیخ شدن.
خیره ی نگاهش شدم،هر چقدر به مغزم فشار آوردم اما هیچ چیزی به ذهنم نرسید.
مشتاقی_بفرمایید بشینید،اقا فرهاد بفرمایید(مبل کناری اش رو به فرهاد تعارف میکرد)
فرهاد کنار مشتاقی نشست،اما تا زمان سرو شام ،هم اون حواسش به من بود هم من،نگاهم به اون...
رضا و حسین ،برای غذا دادن به مرجان به اتاقش رفتن امیر علی برای چیدن میز به کمک ننه قمر رفت،مشتاقیم برای جواب دادن به تلفنش ،قدم به حیاط گذاشت.
romangram.com | @romangram_com