#پسرای_بازیگوش_پارت_253

کمی چهرش متعجب شد...
_چرا پسرم؟بیشتر به دیدن پدرت برو،اون الان دیگه تنهاست،بیشتر به حضور،تو احتیاج داره،(آهی کشید)تا اونجایی که میتونی،با پدرت مهربون باش،زمانی که دیگه نیست،حسرت این روزهارو میخوری.
سرمو پایین انداختم،این پیرمرد،چه دل خجسته ای داشت...

رضا همزمان که خیارش را باصدا میجویدگفت:
_ننه قمر شام کی حاظر میشه؟
ننه قمر لب

خندی زدو گفت:
_پسرم تو چقدر عجولی،هنوز سرشبه!
رضا_حتما باید ته شب بشه که بهمون غذا بدی؟
امیر علی_حالا میمیری یکم صبرکنی؟
رضاقیافشو کج کردو گفت:
_وقتی دارم با بزرگترت صحبت میکنم،خودتو وسط ننداز.
مشتاقی شروع به خندیدن کرد و گفت:
_جوونی کجایی که یادت به خیر.
ننه قمر عشــــوه خرکی اومدو گفت:
_آقا این چه حرفی ماشاالله بزنم به تخته(چند ضربه به دسته ی مبل زد)تازه اول چهل چهلیتونه!
رضا_ننه قمر چهل چهلی؟باید بگی هفتاد هفتادیشه؟!

romangram.com | @romangram_com