#پسرای_بازیگوش_پارت_252
گریه ی دریا بلند شده بود،اهمیتی ندادم،تمام
هرچی رشته کرده بودم پنبه شد.
دستمو توی موهام کشیدمو باسرانگشتامو ،جمجممو فشار میدادم.
عجب طالع نحسی داشت این مرد...
اعتیاد مغزش رو زایل کرده بود،دیگه به هیچ چیزو هیچ کس اهمیتی نمیداد.
میلاد"
نمیدونم با چه رویی دوباره پاشدم اومدم اینجا!
بااین همه،اما از اومدنم راضی بودم،نگاهی به بچها انداختم،همگی گرم صحبت بودن،ته دلم شور میزد،احساس میکردم قراره اتفاق بدی بیفته...
رضا_میلاد؟!
باگیجی نگاهش کردمو گفتم:
_ها؟!
رضا_کجایی؟آقای مشتاقی کارت داره!
نگاهی به مشتاقی انداختم که خنده رو لبش بود...
_بله؟
مشتاقی_از پدرت چه خبر؟ حالش خوبه؟باهوای وطن،چه میکنه؟
تو جام جابه جا شدمو گفتم:
_راستش آقای مشتاقی،بعد از اون شب که تو مهمونیتون دیدمش دیگه ندیدمش.
romangram.com | @romangram_com