#پسرای_بازیگوش_پارت_251

صدای گوشیم بلند شد.
دریا رو روی زمین گذاشتمو،سمت گوشیم رفتم،اصغر بود؛همون کسی که سپرده بودم آرشو ترک بده.
_بله اصغر؟
_سلام امیر ،خوبی؟
صداش مضطرب بود.
_آره خوبم،از آرش چه خبر؟
سکوت شد،دادزدم...
_مگه باتو نیستنم؟آرش؟
_امیر شرمنده داداش،به خدا تقصیر ما نبود!
باصدای ملایمی پرسیدم:
_چی تقصیر شمانبود؟
_یهو دیونه شد،شروع کرد خودزنی،خیلی خطر ناک شده بود،ماهم برای این که آسیبی بهمون نزنه مجبور شدیم...
فریاد زدم...
_چه غلطی کردی اصغر؟
_ببین،مجبور شدم ولش کنم بره.
_چکار کردی؟
_ببین ،مقصر من نبودم،اون اصلا خودش نمیخواست که بمونه...
دیگه بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم.
گوشیمو به دیوار کوبیدمو از سرعصبانیت فریادی کشیدم.

romangram.com | @romangram_com