#پسرای_بازیگوش_پارت_250
_کجا؟
_میرم؟
از پشت دستشو از رو چادر گرفتم.
با عصبانیت برگشتو سیلی محکم به صورتم کوبید،شوک زده نگاهش کردم.
نفس نفس میزد ،باصدایی که از بغض میلرزیید گفت:
_اون پریچهری که به خاطرت جون میداد مرد،اون دختری که بعد از رابطه باتو تمام زندگیشو باخت مرد،میخوام زندگیه جدیدیو شروع کنم،زندگی که لیاقتشو دارم،دیگه هیچ وقت،هیچ وقت،دستت به من نخوره ،چون تمام حماقتایی رو که کردمو به خاطر میارم.
ماتو مبهوت به رفتنش خیره شدم...
امیر"
بادریا تنها تو خونه بودیم،بازم بچها پیش ننه قمر رفته بودن ،من نمیدونم کی پروژه ی این مرجان خانوم به پایان میرسه!
دودست دریا رو گرفته بودمو ،تاتی تاتی میبردمش اونم از سرشوق میخندید...
واقعا لذت بخش بود.
روی تابش کذاشتمشو تابش دادم،
_بابا،بابا
_جون بابا،عمر بابا.
دستشو محکم به کناره های تاب گرفته بود تا نیفته.باهر تابی که میخورد،جیغی از سرهیجان میکشید.
تابو بالا میبردمو و یکدفعه ولش میکردم.
romangram.com | @romangram_com