#پسرای_بازیگوش_پارت_247

به محل مورد نظرم رسیده بودم،خونه ی یکی از بچها بود،اولین و آخرین رابطه ای که با پریچهر داشتم،تو این خونه بود،ازش خواستم به اینجا بیاد،اول قبول نکرد ،اما با تهدیدام راضی شد.
دزد گیر ماشینو زدمو سمت خونه رفتم،کلیدو تو قفل چرخوندم،به حسام گفتم خونه رو خالی کنه،نمیخواستم کسی اینجا ببیننش.
از راهروی تنگ و تاریکش بالارفتم.
وارد خونه ی مجردی ای شدم که هرگوشه اش،تیکه ای آشغال افتاده بود،بوی زباله و سیگار و عطری گرم ،باهم قاطی شده بود،خونه رو مه غلیظی پرکرده ،سمت پنجره ها رفتمو دونه به دونه بازشون کردم.
پرده ها رو کنار دادم تا کمی خونه نور داشته باشه.
تو آشپزخونه رفتمو زیر کتری رو روشن کردم.
زنگ خونه به صدا دراومد،بالاخر

ه اومد...
شستیه آیفونو زدمو جلوی درب منتظرش ایستادم.
از چیزی که میدیدم حسابی ،تعجب کرده بودم.
چقدر خانوم شده بود،چادر سیاهی که صورتشو قاب گرفته بود،چه قدر زیباش کرده بود.
نمیتونستم چشم ازش بردارم،چقدر چادر بهش میومد.
_سلام
_باشنیدن صداش به خودم اومدم،سلامشو بالبخندی جواب دادمو ازجلو در کنار رفتم تا داخل بیاد.
_چه خشگل شدی!
بازم مثل قدیما با تنها تعریف کوچیکی،لپ سرخ کرد.
سریع لباسایی رو که روی کاناپه به صورت،شلخته ریخته شده بودو کنار دادمو،تعارفش کردم برای نشستن.


romangram.com | @romangram_com