#پسرای_بازیگوش_پارت_248
همزمان باهم نشستیم ... از سکوتی که بینمون حکم فرما بود،خسته شدم،خودم سرحرفو باز کردم.
_میخوای ازدواج کنی؟
_آره.
_خب حالا این آقای خوشبخت کیه؟
_فکر نکنم بشناسیش،آدم ساده ایه،سرشناس نیست،اما تا دلت بخواد،مـَـــرده.
تیکه مینداخت!
_خب اگه مرده،پس میتونه مشکلتو مردونه حل کنه!
عصبانی شد،پرهای دماغش بازو بسته میشد.
_مردونگیش فراتر از این حرفاست،چون دوسش دارم،چون میخوامش،نمیخوام دیدش نصبت بهم عوض بشه.
_آها!خب حالا کدوم دکتر بریم؟
_نمیدونم!
_نمیدونی؟من چجوری ،دکتر پیداکنم؟
_من چجوری پیداکنم؟تابه حال چند بار ازاین کارا کردم؟
گوشیمو برداشتم،زنگی به حسام زدم،زیاد تو این کارابود،مطمئنن کسی رو سراغ داشت.
بعد از چند بوق جواب داد...
_الو؟
_بَه داش حسین،کارتون تمام شد!
هــه،چه دل خوشی داشت!
romangram.com | @romangram_com