#پسرای_بازیگوش_پارت_246
یک لحظه کپ کرد،فکر نمیکرد ،همچین برخوردی رو نمیکرد.
اومد جلو و یغمو گرفتو گفت:
_چی گفتی جوجـــه؟
خیط کاشتم!
_هیچـــی عـــــزیزم،بیاتو برات آب پرتغال درست کنم.
یغمو ول کردو پرتم کرد رو زمین...
_ببین زنیکه،دفعه بعد خواستی آبگوشت باربزاری مواظب سیبزمینیات باش.
به مرد لاغره اشاره کردو رفتن...
از جام بلند شدمو خودمو تکوندم،دیـــوس بهم گفت زنیکه.دودستی زدم تو سرم و گفتم:
_خاک تو سر رقوت،فوقش دوتا مشت میخوردی بهتر از اینه که بهت بگن زنیکه!
رفتم تو خونه و دربو محکم بستم.
حسین"
تو ماشین نشسته بودمو ،به مکالمه ام باپریچهر فکر میکردم...
میخواست ازدواج کنه،هــــه ،میخواست دسته گلی رو که آب داده بودم درست کنم...
مگه فقط من میخواستم؟وقتی داشت از لذت تو بغلم میلرزید فکر این روزاشم میکرد...
اما حـــیف که باتمام دخترای دور و برم فرق میکرد!
romangram.com | @romangram_com