#پسرای_بازیگوش_پارت_245

اوه اوه،این دیگه کیه،شکم داشت هم هیکل من، ابروهاش که تو چشمش اومده بودن،رونای پاهاشم که هم اندازه ی میلاد بود، دستی به سیبیلاش کشیدو،قدمی جلو اومد...
باصدای کلفتی گفت:
_تو سیب زمینی پرت کردی؟
یکم باخودم فکر کردم،تو خونه تنها بودم،این مرده ام،خیلی گنده بود،زورش میچربیدبهم،سرهمین تصمیم گرفتم زبون کوچیکمو در بیارم.
یکی از دستامو به در تکیه دادمو بایک لبخند ملیح ،وبالحنی کش دارو اوا خواهری گفتم:
_اوا،شـــرمنده عــــشقم،خواستم،آبگــــوشت بار بزارم،که یهو سیبزمینی از دستم دررفت....
چی گفتم!؟
مرده باحالت چندش آوری نگاهم کرد...
سمتش رفتمو پشت دستمو نوازش گونه رو صورتش کشیدم.
مرد، شوک زده،قدمی عقب گذاشت...
_ای،ژووون چه پوست لطیفی داری.
عصبانی شد!
_مرتیکه ی زن نما،مگه غیرت نداری،دستتو بنداز باو،خجالتم خوب چیزیه.
صورتمو مظلوم کردمو گفتم:
_اوا مگه چیکار کردم؟!

_دهنتو ببند ،مــــردک...
منم صدامو بالابردم..
_حرف دهنتو بفهم،دیوس!

romangram.com | @romangram_com