#پسرای_بازیگوش_پارت_244

داشت کم کم خوابم میبردکه یکدفعه صدای سوت بلند گو و بعدش....
_پیـــــازه که نیازه،خیاره که میسازه،خـــــرما بخور کشــتی بگیر...
واااای چقدر صداش بلند بود،از تراس آویزون شدمو پایینو نگاه کردم،وانت سفید،با راننده ی سیبیل کلفتش ،جلو مجتمع،وایساده بودو،صدای نکرشو بلند کرده بود...
نگاهی تو تراس انداختم تایه چیزی پیدا کنم تا ،بکوبونم تو سرش،تا صداش بیفته...
سبد پیازو سیب زمینی بدجور بهم چشمک میزد...
سمتش رفتمو یه سیب زمینی برداشتمو با نشونه گیریه دقیقی کوبیدم تو سر راننده وانت.

سریع نشستم کف تراس تا کسی نبینم...
آاااااخ سیبیل کلفته بلند شدو شروع کرد پشت بلندگو دادو بیداد کردن
_کدوم بی ناموسی اینکارو کرد؟بیاد پایین تا خشتکشو پاپیون بزنم.
انگشت اشارمو سمت خودم گرفتموگفتم:
_یعنی بامنه؟از جام بلند شدمو باعصبانیت از تراس بیرون اومدم..
من بیناموسم؟الان بیناموسی رو بهت نشون میدم...
خواستم سمت درب برم که زنگ زده شد،از تو چشمی نگاه کردم،مردی لاغر اندام پشت درب ایستاده بود،درب و باز کردم...
خیلی عصبانی بودم
_فــرمایش؟!
مرده تا درو باز کردم،کنار رفتو به مرد سیببل کلفته گفت:
_خودشه،همون که سیب زمینی تو سرت پرت کرده .
انگشت اشارشو سمت من گرفته بود.

romangram.com | @romangram_com