#پسرای_بازیگوش_پارت_243
به دورتا دور اتاق نگاه کردم،چندماه پیش چه باشورو اشتیاق با خانوم احمدی چیده بودیمش،چه روز خوبی بود!
برای دریا خیلی زحمت کشید،دختر خوبی بود حیف شد،که رفت...
درب اتاقو آروم بستمو خواستم بچرخم ،که به حسین برخوردم...
حسین دست به کمر نگاهم میکرد
حسین_خوابن؟
_آره.
_من میخوام برم جایی کار دارم ،اومدم تو اتاقت بهت بگم که دیدم اینجایی!
_کجا میخوای بری؟
بدون جواب دادن بهم،دستی تو هوا تکون دادو خداحافظی کردورفت!
شونه ای بالاانداختمو ،به اتاقم برگشتم،چند روزی بد که از پدرم خبرنداشتم.
پدرموخیلی دوستداشتم اما....
گوشی رو به نیت زنگ زدن بهش برداشتم، دوباره پشیمون شدمو گوشی رو محکم کوبیدم.
رضا"
شدید حوصلم سررفته بودعجب غلطی کردما!
کاشک میرفتم شرکت...
رفتم تو تراس نشستم،عجب هوایی بود،فیت قیلونه،مخصوصا دوسیب آلبالو!
سرمو به پشتیه،صندلی تکیه دادمو ،کمی خودمو پایین کشیدم،پاهامو رو هم انداختم،چشمامو بستم،تا بلکا خوابم ببره...
romangram.com | @romangram_com