#پسرای_بازیگوش_پارت_242

_خدا نگهدارتون.
گوشی رو گذاشتم،خمیازه امونمو بریده بود...
دوباره سرمو روی میز گذاشتمو خوابیدم.
تو یه اتاق تاریک بودم،تنها نوری که ساتع میشد،از پنجره به واسطه ی نور ماه بوددختری پشت به من،نشسته بودو،گریه میکرد،به ارومی نزدیکش شدم،دستمو روی شونه اش گذاشتم،خواستم برش گردونم،که یکدفعه از جاش بلند شد،از ترس قدمی به عقب گذاشتم...
دخترک شروع کرد،به جیغ زدن،فریاد زدن،مانند کسی بود که در آتیش میسوخت،خودشو به درو دیوار میکوبید...
سمتش رفتم خواستم،آرومش کنم...
اما سمت پنجره رفتو ،خودشو محکم به شیشه کوبیدو از پنجره افتاد...
با نـــــه بلندی که گفتم از خواب بیدار شدم.

پیشونیم عرق کرده بود،عرق سردی روی کمرم نشسته بود،چه خواب مزخرفی،به جای اینکه خستگیمو برطرف کنه،بیشتر خسته ام کرد...
پوووف،دستی به موهام کشیدمو مرتبش کردم،
چندماهی بود که از دست این کابوسا راحت شده بودم،انگاری دوباره شروع شده بود...
بلندشدموازآبسردکن گوشه ی اتاق لیوانی آب ریختم...
از خنکیه آب،تامغز استخونم،تیرکشید..
چند وقتی بود که از دست این کابوسای مسخره و بی سرو ته راحت شده بودم،اما انگار دوباره ،قصد شروع شدن داشت...
امروز کار نداشتیم ،الکی نشسته بودیم و مگس میپروندیم ،از اتاقم بیرون زدم،تو راه رو سوت و کور بود.
درب اتاق دریار

و آروم باز کردم،باامیر علی راحت خوابیده بود.

romangram.com | @romangram_com