#پسرای_بازیگوش_پارت_238

امیرعلی_میخواد بره.
بادهن پر گفتم:
_کی؟
میلاد_احمدی!
_کجا میخواد بره؟
میلاد_توی روستای...پیش عمه ی پدرش...
خیار به دست خشک شدم...
_خدایی؟!
امیر_خدایی.
_سرچی کیخواد بره؟
امیر علی_سرچی باید بمونه!
کمی فکر کردم،حقو بهش میدادم،زندگی تو تهران ،بااین همه گرگ،واقعا سخت بود...

نگاهی به ساعت انداختمو گفتم:
_واقعا نمیخواید برید سرکار؟
امیر _من که آماده ام،دریام آماده اس.
_وااای بچها،این منشی جدیده چه نخواستنیه!
میلاد اخماش توهم شد وگفت:
از امروز دیگه نمیاد...

romangram.com | @romangram_com