#پسرای_بازیگوش_پارت_237

رضا"

کی دیگه میره؟صدای نازنینه؟
یکی از چشمامو باز کردم،اوه اوه،چه آبرو بری ....
اومدم سمت اتاقم بدوام ،که پام رو ی سرامیکا لیز خوردو طاق باز افتادو زمین...
آااااای خدادیگه بدتر از این نمیشد!
خواستم از جام بلند بشم،که دیدم خیلیاوضاع داغونه...بچها هم خودشونو نگهداشته بودن،که نخندن...
حیثیتم پیش احمدی رفت...

نگاهی به میلاد انداختمو ،کل خواهشای درون وجودمو تو چشمام ریختم..
انگار فهمید که چی میخوام...
میلاد_خانوم احمدی،مارو یادتون نرها!
نازنین گنگ گفت:
_ها؟!بله حتما،من دیگه میرم با اجازه...
میلادو حسین،همراهیش کردن...
خواستم ،بلند بشم ،که کلا حوله از پام افتاد،سریع جلوم گرفتمو،سمت اتاقم رفتم،صدای خنده ی امیر و امیر علی بلندشده بود،سریع لباس پوشیدمو رفتم بیرون،همشون گرفته،باقیافهای داغون،تو فکر بودن،خودمو کنار امیر علی روی کاناپه انداختم...
_چه خبره؟احمدی اینجا چکار میکرد؟
حسین_اومده بود تسویه حساب...
خیاری از تو ظرف برداشتمو گازی بهش زدم...

romangram.com | @romangram_com