#پسرای_بازیگوش_پارت_235
***
میلاد_میخوای بری؟(باتعجب گفت)
خانوم احمدی استکان چاییشو دو دستی گرفته بود...
امیر علی_اصلا مگه جایی رو داری که بخوای بری؟
_نازنین خانوم،مگه اقوامی دارید.
نازنین سرشو پایین انداختو گفت:
_بله،عمه ی پدرم ،تو روستا سکونت دارن،میرم پیش ایشون.
امیر توجاش تکونی خوردو گفت:
_به نظر من کار درستی میکنید،بدون پشتوانه تو تهران زندگی کردن،خیلی سخته!
میلاد_پس دریا چی؟ خیلی بهتون وابسته شده بود.
نازنین_شرمنده ام،اما نمیتونم اینجا زندگی کنم.
امیر_کی آزمید؟
نازنین_فردا غروب...
_دلمون براتون تنگ میشه.
تک خنده ای کرد...
میلاد بایه معذرت خواهی بلندشدو سمت اتاقش رفت...
ظرف میوه رو جلوی نازنین تعارف کردم،اما هیچی برنداشت...
سرمو نزدیک امیر علی بردمو گفتم:
romangram.com | @romangram_com