#پسرای_بازیگوش_پارت_232
نمیدونی چیا گفتی؟اگه بهت بگم،دیگه از خجالت سرتو بلند نمکنی...
عرق سردی پشت کمرم نشست،یعنی چکار کردم دیشب؟
رضا_افتادی به جون امیر علیو سینهاشو فشار میدادی،به زور بردیش تو اتاقو درشو قفل کردی،امیر علیم هی جیغو داد میزد،ماهم هرکارو میکردیم در باز نمیشد،آخرم امیر باپاکوبید تو در تا درو شکست،وااای،عجب صحنه ای بود،میلادکاری کردی باامیر علی که دیگه نمیتونه زندگی کنه از دیشبه چندبار میخواسته خودکشی کنه،اگه ما نبودیم...
بهت زده سمت تختم برگشتمو روش نشستم،بادستام سرمو فشار میدادم،لعـــنت به من،حالا باچه رویی تو صورت امیر علی نگاه کنم؟
کاشک میمردم...
_خوبی؟
سرمو بالا گرفتم،رضا نگران نگاهم میکرد،کم مونده بود اشکم در بیاد...
رضا_حالا ناراحت نباش پاشو بیا صبحانتو بخور بریم شرکت...
_آاااخ،خدا،رضـــا چکار کنم؟
از صورت رضا مشخص بود،خنده اشو به زور نگهداشته...
یکدفعه خندش ترکیدو ازشدت خنده خم و راست میشد.
سرکارم گذاشته بود؟!
باعصبانیت از سرجام بلند شدمو مشتی سمتش پرت کردم.
یکمی زدو خورد کردیم رضا چون میخندید،توان زدنو نداشت ،منم حسابی تلافی میکردم...
امیر وارد اتاق شدو تقریبا فریاد زد
امیر_باز چتـــون شده؟میلاد،کارای دیشبت کافی نبود؟
باضرب از جام بلند شدم
میلاد_دیشب، من چه غلطی کردم؟
romangram.com | @romangram_com