#پسرای_بازیگوش_پارت_231

_برو باو.
خواستم از کنارش بگذرم که ،صد راهم شد..
رضا_کجا،کجا؟نری تو آشپزخونها،امیر علی اونجاست!
_خب باشه.
خواستم برم که دوباره نزاشت...
_مگه از جونت سیر شدی،الان امیر علی مثل یه ببر زخمی برات کمین کرده؟
_رضا ،ول کن ،جون مادرت اول صبح.
_به جون تو الان مستراع بودم،خودمو ول کردم،دیگه ،ولی ندارم ولش کنم.
رضا نگاه موشکافانه ای بهم انداختو گفت:
_خدایی دیشبو یادت نمیاد،یاداری نقش میای؟
_چی میگی تو؟مگه دیشب چیشده؟
چشماشو درشت کرد
_واقعا یادت نمیاد؟
باسر جواب نه دادم...
رضا_خب اشکال نداره من الان برات میگم...
دیشب اومدی ،مـــستو پاتید،ماهم تازه از خونه ننه قمر اومده بودیم،خواستی بیفتی که حسین،اومدو زیرتو گرفت،نه اون زیرتوها!زیر دستتو گرفت،تو هم لبی از حسین گرفتی ،به یاد ماندنی،ولی عجب لبی گرفتیا...
_چرا چرت و پرت میگی؟
_چرت و پرت؟هـــه،عین واقعیته ،حالا به جای خوبش نرسیدیم هنوز


romangram.com | @romangram_com