#پسرای_بازیگوش_پارت_230
نگاهی به سرو وضعم انداختم،لباسای بیرونیم تنم بود...
چرا انقدر داغونم؟!
سمت درب رفتمو خواستم باز کنم،هرچی دستگیره رو میکشیدم درب باز نمیشد،چند تا مشت جانانه به در کوبیدمو ،فریاد زدم...
_این درو باز کنید،هووووی باشماها،همتون مردید؟
رضا_چته چرا داد میزنی؟ خوابیما!
_چرا در قفله؟درو باز کن.
_به خاطر شیرین کاریای دیشبته!
_دیشب؟
تنها خاطره ای که داشتم،بیرون اومدم از خونه ی مشتاقی بود...
رفتم پیش،ابوذر،مشروب خور قهاری بود...
پیک اولو زدمو خوشم اومد...
همــــین،همش همینو یادم میومد!
یاد مرجان افتادم،تمام حرکاتش برام آشنابود،بعضی از شبها دختری تو کابوسم ،همین گریه ها ،همین جیغ ها،همین التماس هارو میکنه...
صدای چرخش کلید تو قفل،خیالم رو از باز شدن درب راحت کرد...
باباز شدن درب ،چهره ی خوابالود،رضا رو دیدم...
رضا_پـــرید؟
_چی؟
_مســـــتی؟
romangram.com | @romangram_com