#پسرای_بازیگوش_پارت_229
امیر سمت میلاد رفتو بلندش کرد،چشمای میلاد بسته بود...
امیر_بیهوش شده!
رضا_نه خوابیده،بیاید ببریمش رو تختش بزاریمش ،درم روش قفل کنیم...
_نه ،اگه صبح بلند بشه ببینه درب قفله شاکی میشه!
امیر علی_شاکی بشه بهتر از اینه که فردا شرمندمون بشه.
امیر دستشاگرفتو کمی بلندش کرد
امیر_بچها بیایید کمک خیلی سنگینه لامصب.
امیر علیم پاهاشو گرفتو،تو اتاقش بردنش،منو حسینم روی کاناپه نشستیم...
رضا شروع کرد بو کشیدن....
عجب بوی سوختگی میومد!
واااای غذامون سوخت...
نگاهی بهم انداختیمو همزمان بلند شدیم،سریع رفتم ،زیر گازو خاموش کردمو،رضاهم پنجرهارو باز کرد...
عجب شبی بود امشب...
پووووف
میلاد"
بااحساس سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم،گلوم حسابی خشک شده بود،بلندشدمو خواستم برم بیرون،که یکدفعه خودمو تو آیینه دیدم،من چرا اینجوری شدم؟
زیر چشمم،کبود شده بود...
romangram.com | @romangram_com