#پسرای_بازیگوش_پارت_227

رضا زیپ دهنشو بست،امیر علیم ،شونه ای بالاانداخت...
راه زیادی مونده بود،از تو کوچه پس کوچه راهو گرفته بودیمو میرفتیم،همه جا خلوت و ساکت بود،گوشیمو از تو جیبم درآوردمو آهنگی پلی کردم...

طول مسیرو ،آهنگ گوش دادیم،بالاخره بعد از دوساعت پیاده روی رسیدیم،نگاهی به پنجره های خونه انداختم،همشون خاموش بودن...
رضااومد کنار ایستادو گفت:
_فکر کنم ،همه خواب باشن..
_آره
امیر علی از بغلمون گذشتو وارد ساختمون شد...
****

کلیدو تو قفل چرخوندمو،اول خودم وارد خودنه شدم،فقط چراغ خوابی،که گوشه ی سالن بود روشن بود،نگاهی به ساعت انداختم،یکه بامدادو نشون میداد،ظرف غذارو روی کانتر گذاشتمو سری به دریا زدم،روی زمین،باامیر روی تشک خوابیده بودن،درب آروم بسستمو ،دکمه های پیراهنمو دونه دونه باز کردم،امیر علی و رضاهم درحال گرم کردن غذا بودن...
سالادو نوشابه رو سر میز گذاشتمو ،روی صندلی نشستم.
رضا تکیه ای مرغ برداشتو دهنش گذاشت ،همزمان بادهن پر گفت:
_میلاد هنوز نیومده..
امیر علی_به تخم مرغا تو یخچال.
_زنگی بهش بزنید ببنید کجاست؟
خیلی ازگفتن این حرف نگذشته بود،که میلاد مستو پاتید وارد خونه شد،انگار خیلی خورده بود...روی پاهاش بند نبود،مدام تلو تلو میخورد،سمتش رفتمو زیر بازوشو گرفتمو گفتم:
_باخودت چیکار کردی؟
لبخند ملیحی بهم زدو صورتشو به صورتم نزدیک کردو لبمو بوس طولانی کرد،چشمام داشت از حدقه درمیود،رضا ،هـــــین بلندی گفت،میلادو از خودم جدا کردمو حولش دادم؛روی کاناپه افتاد،دست برد سمت کمربندشو باز کرد...

romangram.com | @romangram_com