#پسرای_بازیگوش_پارت_224
بیرون رفتو دربو پشت سرش بهم کوبید.
شونه ای بالاانداختمو پیش بچها برگشتم،ننه قمر نشسته بود،پیششون،همه ساکت بودن،حسین آرنج دستاشو به زانوهاش تکیه داده بودوسرش پایین بود...
امیر علیم،زیر ناخوناشو تمیز میکرد،پیش ننه قمر نشستم،زیر لب زکریو زمزمه میکرد،سرشو بالاگرفتو بالبخندی دلگیربهم نگاه کرد...
_حالش چطوره؟
ننه قمر_نمیدونم والا،بمیرم برااین دختر،تو اتاق چی شد؟چرا همچین کرد؟هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش!
امیر علی_والا ماهم نمیدونیم،مثل همیشه غذاشو بردیم،که یکدفعه شروع کرد دادو فریاد کردن....
حسین_بادیدن میلاد ،ترسید...
ننه قمر_میلاد؟چراآخه؟
حسین_منم نمیدونم...
صدای زنگ آیفون پشت سرهم زده میشد،ننه قمر بلندشدو درو باز کرد،خیلی طول نکشید تا فرهاد،باقیافه ی مضطرب وارد خونه شد...
فرهاد_سلام،چی شده؟
کی دیگه اینو خبر کرده؟
ننه قمر سمتش رفتو گفت:
_نمیدونم والا،حالش خوب بود یکدفعه شروع کرد دادو فریاد کردن...
فرهاد_الان کجاست؟
_تو اتاقشه!
بدون این که متوجه ی مابشه به اتاق مرجان رفت...
ننه قمرم پشت سرش رفت...
romangram.com | @romangram_com