#پسرای_بازیگوش_پارت_222


مشتاقی ،سرصورت مرجانو قرقه بوسه کرد،اونم انگار پناهگاه امنشو پیدا کرده بود آروم گرفت...
مشتاقی_برید بیرون تنهامون بذارید.
همگی سربه زیر ازاتاق بیرون زدیم...
میلاد توی اتاق راه میرفت و هرچند ثانیه یه بار وایمیستادو دستی دور لبش میکشیدو باصدای تقریبا بلندی (نه) میگفت...
رضا_چته،چرا خونه رو متر میکنی؟
میلاد برو بابایی بهش گفتو دوباره کارشوانجام داد...
حسین صداش دراومد...
حسین_ اِاااا،بسه باو سرگیجه گرفتم.
بدون توجه بهشون کنارم نشست،مردمک چشمش تو حدقه میلرزید،پیشونیش عرق کرده بود...

سرمو نزدیک گوشش بردمو گفتم:
_چته؟
نگاه کوتاهی بهم انداختو گفت:
_ها؟هیچی،هیچی...
از جاش بلند شدو بدون خداحافظی رفت،رضا پشت سرش بلندشدو دنبالش کرد...

رضا"


romangram.com | @romangram_com