#پسرای_بازیگوش_پارت_221

مشتاقی_به نظر من که پیشنهاد عالیه.
همگی از سرجامون بلند شدیمو به حیاط رفتیم ،ننه قمر برامون،قیلون آماده کرد،قیلون شاه عباسیشو که از جوونیاش داشت.
****
هواتاریک شده بودو وقت شام بود،ننه قمر سینیه ی آماده شده رو دست رضا داد،منو حسینو میلادم،عین جوجه اردک زشت ،پشت سرش راه افتادیم.
یکی یکی وارد اتاق شدیم ،مرجان رو تختش دراز کشیده بود،رضا سینیو پایین گذاشتو،خودش کنار مرجان نشست،چند بار صداش کرد تا بیدار شد ،سر جاش نشستو، چشماشو مالید، تک تکمونو نگاه کرد،روی میلاد میخ شده بود،حالت چشماش ترسیده بود،یک دفعه مثل بمب منفجر شدو شروع کرد جیغ زدنو ،این ور اون ور رفتن،

هممون درتکاپو بودیم تا آرومش کنیم،رضا گرفتش بغلشو صورت مرجانو روی سینه اش گذاشت...

نفساش صدا دار بود،حتی منی که چند قدمیشون ایستاده بودم متوجه میشد،رضا میخواست آرومش کنه،دستشونوازش گونه روی سرمرجان میکشیدومیگفت:
_هـــــــیس آروم باش ،آروم.
میلاد قدمی سمتشون برداشتو گفت:
_منو ببخشید قصد اذیت کردنتونو نداشتم!
یکدفعه مرجان سرشو بالا گرفت،جیغی از سر ترس کشیدو ،شروع کرد گریه کردنو التماس کردن.
مرجان_توروخدا ولم کن،دست از سرم بردار،ولم کن،لــــعنتی،چی از جونم میخوای؟
میلاد دستشو به نشونه ی تسلیم شدن بالا بردو قدمی عقب گذاشت...
_من که کاریتون نداشتم!
از جیغ گریه های مرجان ،ننه قمر و مشتاقیم به اتاق اومدن ،مشتاقی نفس نفس میزد،باصدای بلندی گفت:
_اینجا چه خبره؟(سمت مرجان رفتو گرفتش بغلش)
حسین_به خدا نمیدونم آقای مشتاقی!ما فقط مثل همیشه ،سینیه غذاشو آوردیم!

romangram.com | @romangram_com