#پسرای_بازیگوش_پارت_214
_آره واقعا سوالت خیلی مسخره بود.
لبامو کج کردمو گفتم:
_میری سراغ میلاد؟
دستشو به کمرش زد
_پرسیدن داره؟آره دیگه...
برو بابایی نثارش کردمو به اتاقم رفتم.
رضا"
باعجله ازخونه بیرون زدم،کفشامو نک پام انداختمو لـــش ولش کنون سوار آسانسور شدم،همون جوراب بو گندوهامو پوشیده بودم ،بد مصب انگار پامو تو ظرف باقالی کرده بودم.
طبقه ی هشتم آسانسور نگهداشت.
از بخت بد منم ،یک خانوم سانتال مانتال سوار شد ،دستامو تو جیبم کردمو لبخن ملیحی بهش زدم،اونم متقابلا لبخند زد...
چند ثانیه بعد دماغشو بالا کشیدو صورتش جمع شد...
منم پاهامو عقب کشیدم که از تو دید خارج بشه ،نگاهی بهم انداخت،از نظرش بعید میومد همچین پسر خشگل و خوشتیپی بوی باقالی بده!
دیدم اوضاع خرابه ،بااهم و اوهوم گلومو صاف کردمو گفتم:
_معلوم نیست ،کدوم یکی از همسایه ها باقالی خریدن ،آبشو ریختن اینجا!
درست کنار پام،یه لکه ی قهوه ای رنگ بود،اونو نشونه گرفتم...
دختره ام سرو بدنی تکون دادو گفت:
romangram.com | @romangram_com