#پسرای_بازیگوش_پارت_213


رضا نونی ته ماهی تابه کشیدو دولوپی خورد،بعدم تکیشو به مبل دادو پاهاشو دراز کرد،دستی به شکمش کشیدو گفت:
_خدایا ماکه سیر شدیم ،گشنه هام بــکش.
امیر علی پس گردنی بهش زد،که آخش دراومد...
امیر علی_شـــل مغز،باید بگی ،ما که سیر شدیم گشنه هاهم سیر کن...
رضا_شل مــــغز خودتی،آخه،خدا اگه قرار بود به دعای من گوش بده،که الان کل جهان ،همه خوش بخت بودنو شکماشون سیر بود!
همزمان که دندونمو خلال می کردن گفتم:
_رضا تو اصلا حرف نزنی بهتره.
رضا_آخه چیو خلال میکنی برادر من!پوست گوجه های لادندونتو؟
امیر علی_ اَاااااااخ،حالمو بهم زدی.
_من میرم بخوابم،امیر علی ،شام خوشمزه ای بود.
امیر علی دستشو کنار شقیقه اش گذاشتو تکون داد...
امیر علی_چاکرم داداش.
از جام بلند شدمو ،ماهی تابه رو روی کانتر آشپزخونه گذاشتم،سری به دریا زدم،خواب خواب بود،آروم پستونک توی دهنشو میمکید.
قربون صدقش رفتمو ،ازاتاق بیرون اومدم ،خواستم برم تو اتاق خودم که،رضا رو دیدم که داشت بیرون میرفت،تقریبا داد زدمو گفتم:
_کجا میری؟
_دارم میرم خونه دخـــترم ،چلو بخورم ،پلو بخورم، مرغ و فسنجون بخورم،مرغ بریون بخورم چاق بشم چله بشم،بعدمیام تو منو بخور!
_خیلی مسخره بود.
ادامو گرفتو گفت:

romangram.com | @romangram_com