#پسرای_بازیگوش_پارت_212
حسین باصدای بلندی صدام میکرد...
از اتاق بیرون رفتم...
_هـــــا چرا داد میزنی!؟
سبد نون دستش بودو داشت سمت،میز عسلیه توی حال میرفت.
حسین_بیا غذا سرد میشه از دهن میفته.
کنار رضا نشستم
رضا_خدا
بهمون رحم کنه ،امیر علی غذا برامون درست کرده.
کمی تو جام جابه جا شدموگفتم:
_چی شده امیر علی یاد غذا درست کردن افتاده؟
_باحسین گیم بازی میکردن،باخته،حسینم شرط گذاشته ،که غذا درست کنه.
_حالا چی درست کرده؟
_امـــــلت.
بعد از گفتن این حرف ،امیر علی با یه ماهی تابه و دستگیره به دست ،بالبخند محو به ما پیوست،
امیر علی_بفرمایید اینم شام امشب!
ماهی تابه رو روی میز گذاشت...
منو حسینو رضا نزدیک شدیم تا ببینیم چی درست کرده..
هر سه نفر نگاهی به هم انداختیمو ،مثل قحطی زدها حمله کردیم به غذا و حول زده لقمه میگرفتیم ،امیر علی که دید ممکنه به خودش نرسه بین منو رضاا جاباز کردو شروع کرد خوردن،از حق نگذریم شام خوشمزه ای بود.
romangram.com | @romangram_com