#پسرای_بازیگوش_پارت_211
_هزار ماشاالله چه قدو بالایی چه جوون رشیدی،خدا برا پدرت نگهت داره.
براش تعظیم کوتاهی کردم.
_من مخلص شماهم هستم .
سرخم شدمو بوسید.
_خداحفظت کنه جوون
****
تمام افرادی که در مهمونی شرکت کرده بودن همه در رده ی سنی چهل به بالابودن،احساس تنهایی میکردم ،از خستگی مدام خمیازه میکشدم،پدرمو دوستاش درمورد قدیماشون صحبت میکردن.
بایه معذرت خواهی از سرمیز بلند شدمو بین درختا قدم میزدم...
فکرم درگیر دختری که رضا گفته ،بود.
خواستم سمت عمارت برم ،اما دیدم خیلی خیطه،بیخیال شدمو راهمو بین درختا گرفتم...
امیر"
پشت پنجره ایستاده بودم ،خیره شهر پر زرق و برقم ،شهری که درروز همه توش گم میشیم،دوروزه که آرشو پیدا کردم ،از یک سری دوستای قدیمیم کمک گرفتم ،زیر پل پیدا کرده بودنش ،باحالی بد و وضعی بدتر از اون.
سپردم ،ترکش بدن،باهر روشی که مطمئن تره،هـــــه،تمام این کارهارو برای خوشبختیه عادله میکنم ،اما اون چی!
امروز زنگ زدم تا از شوهرش خبری بهش بدم ،شروع کرد به بدو بیراه گفتن،به آرش بدبخت،آخه بگو ،تو که برای بودن باهاش له له میزدی،چطور حالا که تو سختیا افتادی،ولش کردی،حالا که باید زن بودنتو ثابت کنی،همراه بودنتو ثابت کنی،هم،سر بودنتو ثابت کنی،بعد از یه سری حرفایی که مطمئنم غرورشو خورد کردم،گوشی رو قطع کردم...
پرده رو انداختمو روی تخت نشستم ،
پوووووف از حرفایی که بهش زدم عذاب وجدان داشتم ،اما حرفام برای به خود اومدنش لازم بود.
romangram.com | @romangram_com