#پسرای_بازیگوش_پارت_210

درب خونه باز بود،وارد شدم ،همونجور که رضا گفت ،مدل خونه ،بدجور بالب و دهنم بازی میکرد...
بیشتر خونه رو چراغونی کرده بودن،میز و صندلیهای چوبی دورتادور حیاط چیده شده بود،گروهی نوازنده ی سنتی هم گوشه ای از باغ درحال نواختن بودن،چشم چرخوندم برای دیدن پدرم ،سرمیزی تنها نشسته بودو ،مردای قول چماقی که دستمال یزدی به دست ،باکت و شلوار های زمان رضا شاه،که سیبیلشون شباهت شدیدی به فرمون موتور داشت ،درحال داش مشتی رقصیدن بودنو ،تشویق میکرد.
قدم تند کردمو سرمیزش نشستم ،باسلامی اعلام حضور کردم.
سرشو بالا گرفتو نگاهم کرد ،خوشحالیو میشد از چشماش خوند...
_سلام پسرم ،خوب کردی اومدی .
بدون توجه بهش،از آب معدنی که وسط میز گذاشته بودن ،توی لیوان یکبار مصرف ریختم،لیوان آبو بالا آوردم که بخورم که نگاه خیره ی پدرمو احساس کردم،رو کردم بهشو گفتم:
_بفرما آب!
_نوش جان پسرم ،چه قدر صورتت مردونه شده.
_هــــه،تو زمانی که داشتم پروسه ی مرد شدنمو میگذروندم ،پدری بالای سرم نبود.
دستمو که سر میز بودو گرفت.
_میلاد خواهش میکنم ،فراموش کن تمام بدیهامو.
دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو گفتم:
_زمانی برای فراموشی نیست.
پیر مرد ،پیر زنی که نزدیکمون شدن ،حرف پدرمو نصفه کاره گذاشتن ،پدرم به احترامشون بلند شد..
_عباس،بالاخره پسرت اومد ؟
منم بلند شدم ،پیر مرد دستشو سمتم دراز کرد ،دستشو گرفتم..
_میلادم ،از آشناییتون خوشحالم.
_بله ،تعریفتونو از پدرتون زیاد شنیدم.
پیر زن ،که حدس میزدم ،ننه قمر باشه ،زیر لب زمزمه ای کردو سمتم فوت کرد...

romangram.com | @romangram_com