#پسرای_بازیگوش_پارت_215
_آره واقعا یه سری از همسایه ها،خیلی،بی فرهنگن.
_بله شما درست میفرمایید،راستی شمارو تاحالا ندیده بودم.
چشماشو تو حدقه چرخوندو گفت:
_بایدم منو ندیده باشید آخه تازه اومدیم اینجا.
_ اِااا،چه جالب،میتونم اسمتونو بپرسم؟
_ببخشید چیش جالب بود؟
_ها؟ آها،هیچیش
آسانسور ایستاد،خواستم زودتر برم که بانگاهی که بهم انداخت،کلا پشیمون شدم،تعظیم ریزی کردمو،ایستادم تا خارج بشه.
همچین بااون کفشای پاشنه چهل سانتیش راه میرفت ، که تمام اجزای بدنش تکون میخورد،بالاخره بعد از کلی لف دادن ،بیرون رفت،منم سریع از بغلش رد شدمو بایه معذرت خواهی از کنارش گذشتم...
سریع سوار ماشین شدمو گازشوگرفتم...
جلوی خونه ی ننه قمر پارو ترمز گذاشتمو زنگی به میلاد زدم ،سر اولین بوق جواب داد...
_بله؟
_بدو بیا جلو در منتظرم.
_بصبر،فعلا.
گوشی رو قطع کردمو رو داشبورد انداختم..
بعد ازدقایقی نفس گیر بلاخره عروس خانوم اومد.
تاسوار شد بوی عطرش ماشینو پر کرد ،تو دلم قربون صدقش رفتم به خاطر این که از بوی باقالی نجاتم داد.
_سلام ،دمت گرم که اومدی.
_قربون داد،دمت جیز ،جــــیگر.
romangram.com | @romangram_com