#پسرای_بازیگوش_پارت_205
درب اتاقمو باز کردمو روی تختم خوابیدم،نگاهی به حسین انداختم که آروم خوابیده بود،به بیخیالیش احسنت گفتم،کلا هیچی براش مهم نبود،زندگیو به چــــــیزش گرفته بود...
پلکهام روی هم افتادن،اما سرم پراز فکرهای جورباجور ،حالا مثلا من خاکسپاریه باباشو گردن گرفتم،آخه یکی نبود اون زمان بزنه تو سرم بگه اخه کـــودن تو کجات به اینجور کارا میخوره؟
اما پشیمون شدم،این دخترم هیچکسو نداشت،چیزی ازم کم نمیشد،اگه کمک به این کوچیکی بهش کنم...
معزم داشت زیاد شرو ور میگفت ،دکمه خاموشیو زدمو خوابیدم.
******
بالاخره بعد از کلی دنگو فنگ موفق شدیم یک قبر بخریم،این قبرم خیلی گرونها!
من فکر میکردم با پونصدتومن سروتهش به هم میاد اما دیدم ،خعـــــلی گرون تره.
امیر علی_رضا میگم خیلی تعدادمون کمه،برا تشییع جنازه،زنگ،بزنیم برو بچ بیان مجلس بنده خدارو شلوغ کنن؟
_نه باو مگه عروسیه،که بیان شلوغش کنن؟!
_حداقل باید یه چندنفرباشه زیر تابوتو بگیره!
_خودمون هستیم دیگه!
_شگون نداره انقدر کم باشیم.
_ولم کن باو،به چه چیزایی فکر میکنی!
_بمیــــر،اصلا من چرادارم باتو بحث میکنم؟هرکار دلم بخواد انجام میدم.
_هرکار دوست داری بکن
من سوار ماشین شدم اما،امیر علی گوشی به دست به کاپوت ماشین تکیه دادو با شخص نامعلومی صحبت میکرد.
romangram.com | @romangram_com