#پسرای_بازیگوش_پارت_206
_خیلی مکالماتش طولانی شده بود،مدام تلفونو قطع میکردو شماره ی بعدیو میگرفت،پووووفی کشیدمو دستمو پر زور روی بووووق گذاشتم..
از ترس پریدو چند تافهش بهم داد،سرمو از پنجره ی ماشین بیرون آوردمو گفتم:
_سوار نمیشی من برم!
_یک دقیقه صبر کن خو...
_امیر علی عجله دارم ،کلی کوفتو زهرمار باید بخریم برااین مهمونایی که تو دعوت کردی.
_زیاد نیستن.
_مثلا چند نفر؟
_بیست سی نفر.
_بسه دیگه بیا سوار شو باید ،این کاغذارو ببریم بیمارستان جنازه رو تحویل بگیریم.
_جنازه که تو سرد خو
نه ی بهشت زهراست!
_جدا؟چطوری؟
_دیشب میلاد به یکی پول داده بود تا جنازه رو بیاره سرد خونه ی بهشت زهرا.
_خب،فقط باید حلوا و خرما و یکمی خرت و پرت سفارش بدیم!
_آره دیگه..
ماشینو دور زدو سوار شد،ماشینو روشن کردم
امیرعلی_رضا این عمو اصغر خدابیامورز ،خیلی چهرش برام آشنا بود.
نگاه کوتاهی بهش انداختمو دنده رو عوض کردم.
romangram.com | @romangram_com