#پسرای_بازیگوش_پارت_203
_نازنین خانوم کمتر خودتو اذیت کن،بااین کارات پدرتم عذاب میکشها!
_پس راسته!
هق هقش اوج گرفت،دوباره شـــروع شد.
اول برای اومدن به خونه امتناع میکرد ،اما باکلی زورو بدبختی راضیش کردیم که ببریمش خونه...
ساعت سه صبح بود که رسیدیم .
حسین و امیر خواب بودن،هممون توی پذیرایی نشستیم،نازنین،آروم گریه میکرد،بینیشو بادستمال میگرفت.
همه سکوت کرده بودیم،چشمای میلاد از بیخوابی خمار و قرمز بود.
بلندشدمو زیر کتری رو روشن کردم،کمی میوه ام از تو یخچال بیرون اوردمو تو ی ظرف چیدم ،برای پذیرایی بردم...
امیرعلی_آخه کی نصف شب میوه میخوره؟
یک موز از تو ظرف برداشتمو پوست گرفتم،باقاطعیت گفتم:
_من۰
میلاد_نازنین خانوم ،میدونم نمیتونید آروم باشید،اما قسمت اینجوری بوده،یابه قول قدیمیا پیمونه ی زندگیش پرشده...
نازنین لبایش میلرزید...
_میدونم،همه اینارو خودم میدونم،الان راحت شده،خیلی تو عذاب بود به خاطر وضعیتش،اما این تنهاییمو چکار کنم(بینیشو بادستمال گرفت)برام پشتوانه بود،حتی اگه فلج بود،حتی اگه همیشه رو تخت خوابیده بود.
امیرعلی_باگریه کردن شما چیزی درست میشه؟
_خودم که خالی میشم!اگه گریه نکنم دق میکنم.
بلندشدمو سمت اتاق خواب دریا رفتم،تشکی همراه پتو و متکا پهن کردم.
دوباره پیششون برگشتم....
romangram.com | @romangram_com