#پسرای_بازیگوش_پارت_199

دستشو روی گوشاش گذاشتو سرشو تکون میداد...
_نه نـــــه،این خوابه،باید بیدار بشم،سیلی به صورتش میزد،رضا دستاشو گرفت ،رفتم جلوش ایستادمو ،صورتشو تو دستام گرفتم...
_آروم باش،آروم باش،بابات دیگه مـــرده،این تازه شروع بدبختیته...
میلاد_این چرتو پرتا چیه بهش میگی؟،ولش کنین،بیاید ببریمش بالا یه سرم بهش بزنن آروم بشه....
رضا دست انداخت زیر پاشو بلندش کرد.

رضا"

بعد از این که پرستار براش سرم وصل کرد ،آروم خوابید ،رو صورتش دقیق شدم،جای ناخون خراشیدگی بود،دلم برایش میسوخت،ازش شنیده بودم ،هیچ قوم و خویشی،ندارد.
چه جور قرار بود زندگی کنه ،بین این همه گرگ که دنبال همچین بره ی ساده ای هستن!
امیر علی وارد اتاق شد...
_میلاد؟
امیر علی_رفت آبی به صورتش بزنه(نگاهی به نازنین کرد)حالش چطوره؟
_فعلا که خوابه!
گوشه ای از تخت نشستو خیره ی صورت نازنین، قرق درخواب شد.
امیر علی_کی فکرشو میکرد یه روز از ناراحتیه ،احمدی ،که سایشو باتیر میزدم، ناراحت بشم!
_هـه،آدمیزاد از دودقیقه بعدشم خبر نداره.
_آره.
_حالا قراره چجوری زندگی کنه؟

romangram.com | @romangram_com