#پسرای_بازیگوش_پارت_198

اشکای روی صورتشو بادستم پاک کردم...
_بابام خیلی مظلوم بود،خیلی ساده بود،همیشه میگفت درحقت بدی کردم،
سرشو بالاگرفت...
خــــدامن که گفتم بخشیدمش ،مگه من ازت چی خواستم؟فقط خواستم سایه ی پدرم بالا سرم باشه ،مادرمو ازم گرفتی،دلم خوش کردم به این پیرمرد نیمه جون...
اشکام خود به خود میومد،باروضه هایی که میخوند دلم آتیش میشد...
بامشتاش میکوبید به سینش،گرفتمش تو بغلم،تمام بدنش میلرزید...
_همش تقصیر اونا شد که زندگیمون به این روز دراومد،مگه من چکارشون کرده بودم؟مگه من چند سالم بود؟چرابهم انگ بی ابرویی زدن...
سرشو بالاگرفتو تو چشمام خیره شد...
_نزدگیمو سیاه کردن
هق،زد....
_کی زندگیتو سیاه کرد؟بگو تا اتیشش بزنم!
از بغلم بیرون اومد.

بلند شدو مثل ادمای مست شروع کرد راه رفتن،تو حال خودش نبود،میخواست وارد سرد خونه بشه که رضا دستشو گرفت...
_کجا میخوای بری؟
_میخوام برم پیش بابام،اینجا سرده،بابام سردش میشه،بابام تو تاریکی نمیتونه بخوابه ،باید یه برق براش روشن کنم!
رضا اشکاشو پاک کرد...
_بابات دیگه راحت خوابیده،به یک خواب ،بی بیداری رفته.
دستشو از دست رضا بیرون کشید...

romangram.com | @romangram_com