#پسرای_بازیگوش_پارت_197
رو کردم به رضا گفتم:
_تو کجا؟
_منم میام
امیر علی_زودتر بیاید دیگه.
امیرعلی"
مستعسل پشت فرمون نشستم پامو تااخرین حد روی گاز فشار دادم وقتی یاد گریه و جیغایش که پشت سرهم میگفت،بـــــابـــــام مرد،بـــــابــــــامرد،میفتم حالم دگرگون میشه،چقدراون شب کنار عمو اصغربه هممون خوش گذشت،چه مرد ساده و دلنشینی بود،بااین که خونه ی کوچیکی داشتن اما صفا و صمیمیت زیادی میشد ازش دریافت کرد...
میلاد_امــــــــیر علی بپا!
بافریاد میلاد حواسم به جلوم جمع شد،ماشینو به سختی جمعو جور کردم،وگرنه به نیسانی که از روبه رو خلاف میومد برخورد میکردیم،رضا سرشو از پنجره بیرون آوردو چند تا فوش آبدار نصیبشون کرد،خیلی طول نکشید تااین که به بیمارستان رسیدیم ،ماشینو پارک کردمو بابچه
ا وارد بیمارستان شدیم از پذیرش،پرسون پرسون ،دنبال نازنین گشتیم ،جلو درب سرد خونه روی زمین سرد نشسته بودو زجه،موئه،میکرد،تمام موهاش روی صورتش پخش بود،یکی از خدمه ی بیمارستان کنارش نشسته بودو دلداریش میداد...
سمتش قدم تند کردمو روی دوزانو روبه روش نشستم ،رضاهم کنارم نشست اما میلاد ،کمی اون طرف تر تکیه به دیوار زدو با دستاش چشماشو پوشوند...
نازنین هق هق میزدو،ناله میکرد،دستای سردشو تو دستام گرفتم...
نازنین_بابام مرد،ببینید بابـــــام مرد،دیگه پشت و پناه ندارم،دیگه به امید کی بیام خونه،حالا چجوری زندگی کنم؟
رضا_خدابزرگه خودتو اذیت نکن اون الان راحت شده،دیدی چقدر وضعیتش بد بود،خودش خسته شده بود.
داد زد
_پس من چی؟ پس من چیکار کنم،دلم خوش بود به همون بدن نیمه جونش روی تخت،وااااای،خــــــدا ،بااین بی کسیم چکار کنم؟
رو کرد به من...
romangram.com | @romangram_com