#پسرای_بازیگوش_پارت_193


یکدفعه از جاش بلند شد،منم به احترامش ایستادم اما میلاد همونجوری سرجاش نشسته بودو به روبه روش خیره بود...
پدرش خواست صحبتی کنه که پشیمون شدو سمت درب رفت،پشت سرش رفتمو خواستم نگهشدارم که میلاد دستمو گرفت...
_میلاد بزار برم،زشته،اون پدرته!
_هه،بیخی ،دخالت نکن تواین موضوع...
خیلی بهم برخورد،دستمو از دستش بیرون اوردم،خیره نگاهش کردم.
اما اون همونجور بیخیال به روبه روش خیره بود،سمت دریا رفتمو بغلش گرفتمو به اتاقش بردمش ،وقت خوابش بود،توی گهواره اش گذاشتمشو شروع به تکون دادن گهواره کردم
برای میلاد افسوس خوردم،برای این بی مهریش نصبت به پدرش حسرت خوردم،هـــه،شاید اگر جای من بودو از بچگی پدری بالای سرش نبود بیشتر ،الان قدر پدرش رامیدانست ،شکــــرت خدا این نعمتا رو به کیا میدی؟

نگاهی به دریا انداختم که راحت خوابیده بود،از اتاق بیرون رفتم،میلاد نبود،تو اتاقش رو نگاهی انداختم،اونجاهم نبود،نگاهی به تراس هم انداختم،تکیه به لبه ی تراس زده بودو آسمونو نگاه میکرد،میشد تو چهره اش غم رو دید...
نخواستم مزاحم خلوطش بشم ،گوشیمو درآوردمو،زنگی به رضا زدم..
بعد از یک بوق برداشت...
_ســــلام عشقم.
_کجایی؟
_سلامم جواب نداشت!
_سلام
_توراهیم داریم میایم.

_رضا یک ماءالشعیر،بـگیر خیلی دلم میخواد.

romangram.com | @romangram_com