#پسرای_بازیگوش_پارت_192


سینیه چایی رو جلو پدر میلاد گذاشتمو ،خودم کنار دریا که مشغول بازی بود رفتم...
خیلی غیر منتظره بود رفتارشون،انگار نه انگار که ده سال از هم دور بودن...
میلاد_فکر میکردم،میری عمارت نیاوران!
_منم فکر میکردم،به دیدنم میای!
_هه ،چاییتو بخورسرد میشه.
نگاهی به دریا انداخت
_این دختر کوچولو اسمش چیه؟
میلاد خشک و جدی جوابشو داد
_دریا
_اوهوم،چه اسم قشنگی(رو کرد به من)دختر شماست؟
تا خواستم جواب بدم میلاد پیش دستی کردو گفت..
_نه دختر منه.
باباش هاج و واج مونده بود...
_دختر تو؟،مگه تو زن داری؟
_داستانش مفصله.
_میشنوم!
_حوصله ی گفتنشو ندارم...
از حالت چهره پدرش مشخص بود خیلی عصبانیه و به زور خودشو داره کنترل میکنه...

romangram.com | @romangram_com